به گزارش اطلاعات آنلاین، عمران صلاحی در روزگار کودکی و جوانی، ریشههای خود را در خاک تهران و تبریز دواند. او درباره آغاز راه پرماجرای زندگیاش در کتاب «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» به کوشش محمدهاشم اکبریانی چنین روایت میکند: «من در سال ۱۳۲۵ در تهران متولد شدهام. در محلهٔ امیریه مختاری. البته آن طور […]

به گزارش اطلاعات آنلاین، عمران صلاحی در روزگار کودکی و جوانی، ریشههای خود را در خاک تهران و تبریز دواند. او درباره آغاز راه پرماجرای زندگیاش در کتاب «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» به کوشش محمدهاشم اکبریانی چنین روایت میکند: «من در سال ۱۳۲۵ در تهران متولد شدهام. در محلهٔ امیریه مختاری. البته آن طور که شناسنامهام میگوید باید این اتفاق غیرمنتظره و کمی هم عجیب در اول اسفند اتفاق افتاده باشد. اما خاله بزرگم میگفت ۱۰ تیرماه متولد شدهام.»
او همچنین با همان نگاه طناز و شیطنتآمیز همیشگیاش، درباره نام و نشان و تلفظ نام کوچکش میگوید: «نامم عمران است و فامیلم صلاحی. نام کوچکم را عمویم مراد انتخاب کرده است؛ از قرآن و سوره آل عمران. ترکها به من میگویند عیمران و فارسها گاهی با کسره و اکثرا با ضمه صدایم میکنند. ناشران و مترجمان گاهی گیج میمانند که هرکس هرطوری دوست دارد بنویسد و بخواند. نامم را به لاتین با اِ بنویسند یا با اُ… دهم اسفند ۱۳۲۵ در تهران متولد شدهام؛ چهارراه گمرک امیریه. البته نه وسط چهارراه اگر چه گفتهاند خیرالامور اوسطها…»
سالهای کودکی و نوجوانی صلاحی با رنج و سختکوشی عجین بود. او نخستین تجربههای زیسته و درد فراق را خیلی زود چشید؛ داغ از دست دادن خواهر و پدر در همان سالهای نخستین، سایه سنگینی بر زندگیاش انداخت. خودش از آن روزهای تلخ چنین یاد میکند: «قدیمترین شعر و نوشتهای که از خودم پیدا کردهام، تاریخ پنجشنبه ۳۰ بهمن ۱۳۳۷ را دارد… در روز چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۳۷ پروین در بستر مرگ بود. صبح روز پنجشنبه به سختی نفس میکشید… من در بیرون توپ بازی میکردم. ناگهان پسر همسایهمان به من خبر داد که مادرت چنان گریه میکند که نمیتواند روی پاهای خودش بایستد. با عجله دویدم تا به خانه رسیدم. دیگر کار از کار گذشته بود…»
با وجود این تلخیها، جوشش ذوق ادبی راه خود را پیدا کرد. نخستین شعر او در پاییز ۱۳۴۰ با نام «باد پاییزی» در مجله اطلاعات کودکان چاپ شد. او از خاطرات آن روزها چنین میگوید: «اولین شعرم پاییز سال ۱۳۴۰ در مجله اطلاعات کودکان چاپ شد، به نام «باد پاییزی» که یک مثنوی بود… یکی از سوالات مسابقه جدول این بود: «فرستنده باد پاییزی کیست؟» که منظور فرستنده شعر باد پاییزی بود. من این باد را از تبریز فرستاده بودم! در آخر شعر آورده بودم: «ای خدا راضی مشو این باد بد / برگ گلهای مرا پرپر کند» که همین طور هم شد یا نشد! آخر پاییز، پدرم به سفری همیشگی رفت. من آن وقت ۱۵ ساله بودم…»
ورود صلاحی به دنیای مطبوعات فکاهی و جدی، نقطه عطفی در تاریخ طنز ایران بود. آشنایی با چهرههایی چون پرویز شاپور و حضور در مجله توفیق، از او طنزپردازی ساخت که بعدها با نامهای مستعار فراوان و ستونهای محبوبش در نشریات گوناگون شناخته شد. او درباره نخستین گامهای ورودش به مجله توفیق با شیرینی خاصی تعریف میکند: «روزی یکی از بچههای شیطان جوادیه با سنگ زد یکی از پرههای دوچرخهام را شکست و پا به فرار گذاشت. من شعری نوشتم از زبان بچه جوادیه و با همان امضا فرستادم برای روزنامه فکاهی توفیق… یک روز که از مدرسه به خانه آمدم، نامهای به دستم دادند. حسین توفیق نوشته بود شعر و کاریکاتورت در فلان شماره چاپ شده است هرچه زودتر خودت را به ما برسان. یک روز عصر با همان دوچرخه قراضه از مدرسه رفتم به اداره توفیق در خیابان استانبول. از سال ۱۳۴۵ عضو هیات تحریریه روزنامه توفیق شدم و در آن مکتب پرورش یافتم. اسامی مستعارم در توفیق، بچه جوادیه، ابوطیاره، ابوقراضه، مداد، زرشک، زنبور و چند امضای دیگر بود. من خود را خیلی مدیون برادران توفیق میدانم. چه روزگار خوشی داشتیم.»
و اینگونه شد که عمران صلاحی با خلق آثار ماندگار در طنز و شعر، از دریچه کلمات، خنده را بر لبان مردم نشاند و در دلها جاودانه ماند.
این خبر از سایت منبع نقل شده و پایگاه خبری زیرنویس در قبال محتوای آن مسئولیتی ندارد. در صورت نیاز، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا بررسی گردد.





































