به گزارش اطلاعات آنلاین،  او که در سال ۱۲۹۳ در خانواده‌ای اصیل در شیراز چشم به جهان گشوده بود، تمام عمر خود را وقف زبان و ادبیات فارسی کرد و آثاری از خود به یادگار گذاشت که بخش مهمی از حافظه ادبی یکصد سال اخیر ایران را تشکیل می‌دهند. نمی‌توان از حمیدی شیرازی سخن گفت […]

به گزارش اطلاعات آنلاین،  او که در سال ۱۲۹۳ در خانواده‌ای اصیل در شیراز چشم به جهان گشوده بود، تمام عمر خود را وقف زبان و ادبیات فارسی کرد و آثاری از خود به یادگار گذاشت که بخش مهمی از حافظه ادبی یکصد سال اخیر ایران را تشکیل می‌دهند.

نمی‌توان از حمیدی شیرازی سخن گفت و به موضع‌گیری‌های تند و عاری از انعطاف او در برابر شعر نو و نیما یوشیج اشاره نکرد. حمیدی از منتقدان مشهور و سرسخت نوگرایی بود و آثار خود را با پایمردی تمام، بر مدار ادبیات کلاسیک و پایبندی به عروض و قافیه می‌سرود. او در سال ۱۳۲۴ با انتشار قصیده «مصاحبه با نیما پیشوای نوپردازان» خود را در صف اول مخالفان شعر نیمایی قرار داد. این ستیز درازدامن با نیما و پیروانش، در دوران پستی و بلندی‌های تاریخ ادبی معاصر، هزینه‌های سنگینی برای نام او به همراه داشت؛ چرا که با قدرت گرفتن گفتمان شعر نو در مطبوعات و مجلات، نوگرایان تلاش کردند با نوعی توطئه سکوت و نادیده گرفتن تعمدی، نام و شعر حمیدی را از یادها بزدایند.

با این حال، تاریخ ادبیات باید عادل باشد. مخالفت متعصبانه حمیدی با شعر نو و مواضع تند او، نباید و نمی‌تواند بر قضاوت علمی و منصفانه ما درباره دستاوردهای ادبی و توانمندی او در سخن‌سرایی سایه بیندازد. همان‌طور که دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی به درستی اشاره کرده است، اگر روزی بخواهیم دیوانی از شاهکارهای شعر سنتی صد سال اخیر ایران فراهم آوریم، بعد از بزرگانی چون بهار، ایرج، پروین و شهریار، بیشترین حجم انتخاب از شعر حمیدی شیرازی خواهد بود. او در قالب‌های قصیده، مثنوی، قطعه و چهارپاره، آثاری همچون «مرگ قو»، «در امواج سند»، «بت‌شکن بابل» و «گیسوان سپید» را سرود که اوج پختگی زبان سنتی در عصر ما به شمار می‌روند.

معلمی سازش‌ناپذیر

حمیدی شیرازی تنها در برج عاج شاعری ننشسته بود؛ او معلمی نمونه و استاد دانشگاهی صاحب‌جایگاه بود. دکتر سید مصطفی محقق داماد که در جوانی شاگردی او را کرده، حمیدی را کسی می‌داند که معنای واقعی شعر، صور خیال و بعد فلسفی و هنری کلام را به شاگردانش می‌آموخت. او در تدریس و رعایت حقوق دانشجویان چنان عادل و سخت‌گیر بود که هیچ توصیه‌ای را نمی‌پذیرفت. دکتر محقق داماد خاطره‌ای جالب از دوران دانشجویی خود روایت می‌کند که روزی به همراه یکی از همکلاسی‌ها (که افسر شهربانی بود و برای ارتقای درجه به نمره قبولی نیاز داشت) به خانه استاد می‌رود. وقتی همسر استاد، بانو ناهید افخم، وساطت آن دانشجو را نزد حمیدی می‌کند، استاد به شدت خشمگین شده، دفترچه حضور و غیابش را پرتاب می‌کند و فریاد می‌زند: «تو به من می‌گویی من به همه بچه‌های این دفتر ظلم کنم؟» او هرگز از وقت کلاس کم نمی‌گذاشت، هرچند که خود در شعری با زبانی گلایه‌آمیز از رنج این حرفه سروده بود.

یکی از ویژگی‌های شعر حمیدی که منتقدانش همواره بر آن انگشت گذاشته‌اند، «مفاخره» و خودستایی افراطی اوست؛ به‌نحوی که گاه به شیوه خاقانی شروانی به تحقیر دیگران و ستایش طبع خود می‌پرداخت. اما فرزندش، نوشیار حمیدی، تبیین زیبایی از این خصلت پدر دارد؛ او معتقد بود مفاخره حمیدی ناشی از غرور کاذب نبود، بلکه نوعی اعتقاد راسخ به کیفیت اثر بود؛ مانند کسی که استاندارد کالای خود را می‌شناسد و با اطمینان آن را عرضه می‌کند.

روایت کیارستمی

اما شاید یکی از خواندنی‌ترین و انسانی‌ترین خاطرات درباره حمیدی شیرازی، روایتی باشد که عباس کیارستمی، فیلمساز بزرگ سینمای جهان، از دوران جوانی و مواجهه با دیوان او نقل کرده است. کیارستمی می‌گوید در جوانی تمام دیوان حمیدی را حفظ کرده بود، اما سال‌ها بعد، زمانی که سلیقه‌اش تغییر کرده بود، عصبانی بود از اینکه چرا مغزش را با این اشعار پر کرده و گمان می‌کرد این حفظ کردن بیهوده بوده است.

روزی در لندن، به اصرار دوستش مرتضی کاخی، به دیدار شاعری بیمار در سفارت می‌رود. کیارستمی روایت می‌کند: «دیدم موجودی نحیف روی تخت افتاده و حال خوبی ندارد.» مرتضی کاخی بالای سر شاعر می‌رود و می‌گوید: «آقای دکتر حمیدی، آقای کیارستمی از شیفتگان شعر شما هستند و همه دیوانتان را هم حفظ‌اند؛ مایلید یکی از شعرهای شما را بخوانند؟» دکتر حمیدی با سر تایید می‌کند.

کیارستمی می‌گوید در آن لحظه شعری به ذهنم آمد که عجیبا بیان حال خود او روی آن تخت بیماری بود:

خسته من، رنجور من، بیمار من بی‌بال و پر من / تا سحر بیدار من همدرد مرغان سحر من / … وای بر من وای بر من.

همان‌طور که کیارستمی شعر را می‌خواند، اشک از چشمان نحیف حمیدی سرازیر می‌شود. مرتضی کاخی رو به دیوار می‌کند و شانه‌هایش از گریه تکان می‌خورد. کیارستمی با بغض شعر را ادامه می‌دهد و به این بند می‌رسد:

گفتمت دیگر نبینم باز دیدم باز دیدم / در دو چشم دلفریبت عشق دیدم ناز دیدم قامت طناز دیدم گونه غماز دیدم / برگ گل دیدم میان برگ گل شیراز دیدم.

به کلمه «شیراز» که می‌رسد، دکتر حمیدی در غربت لندن دگرگون می‌شود و اشکش بیشتر می‌ریزد. کیارستمی در پایان این خاطره تکان‌دهنده می‌گوید: «آنجا دیدم خیلی هم حفظ بودن این دیوان بیهوده نبوده. لازم بوده من آن اشعار را حفظ کرده باشم و در چنین روزی برایش بخوانم.»

منبع خبر: اطلاعات انلاین

این خبر از سایت منبع نقل شده و پایگاه خبری زیرنویس در قبال محتوای آن مسئولیتی ندارد. در صورت نیاز، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا بررسی گردد.

زیرنویس را در شبکه‌های اجتماعی همراهتان داشته باشید