به گزارش زیرنویس؛ سرش به شدت درد میکرد. با دستمال آرام گرد و غبار روی آینه را پاک کرد. چرا باید بعد از چند هفته که از زندگی مشترکش میگذشت، روزگارش سیاه میشد. حمید مرد سر به راهی بود. این را همان روزهای اول زندگی متوجه شده بود. خوب میدانست که هیچ چیزی نمیتواند این آرامش […]
به گزارش زیرنویس؛ سرش به شدت درد میکرد. با دستمال آرام گرد و غبار روی آینه را پاک کرد. چرا باید بعد از چند هفته که از زندگی مشترکش میگذشت، روزگارش سیاه میشد.
حمید مرد سر به راهی بود. این را همان روزهای اول زندگی متوجه شده بود. خوب میدانست که هیچ چیزی نمیتواند این آرامش را از او بگیرد. زهرا در زندگی به مردی با این آرامش نیاز داشت. مردی که به آرامی کشتی شکسته قلب او را به جلو هدایت کند. ولی حالا متوجه شده بود که اشتباه کرده است. صدای زنگ تلفن او را از افکارش دور کرد.
صدای مهتاب خواهر حمید که به گوشاش خورد. ضربان قلبش تند شد. مهتاب سه سالی از او کوچکتر بود ولی نبض قلب حمید دردستان این دختر بود.
- داداشم خونهاس؟!
زهرا به مهتاب سلام کرده بود.
- نه! هنوز نیامده.
مهتاب گوشی را قطع کرده بود. قطرههای اشک به چشمان زهرا دویده بود. با چرخیدن کلید در قفل در آپارتمان زهرا به سرعت اشکهایش را پاک کرد. حمید به خانه رسیده بود.
با صدایی لرزان به حمید سلام کرد. حمید کیفاش را گوشه ای انداخت و به او نگاه کرد.
- چی شده؟ داری آبغوره می گیری؟
- آخر خواهرت تلفن زد و هر چی که خواست به من گفت هر طور که…
حمید بیتوجه به حرفهای زهرا تلفنی با خواهرش حرف زد وقتی گوشی تلفن را گذاشت. زهرا با یک فنجان چای جلوی او ایستاده بود. حمید در یک لحظه محکم به زیر سینی کوبید.
- عجب! پس زبان دراز هم شدهای؟ چه انتخابی کردهام؟ خوش به حال من با این زن گرفتنم…
زهرا آن شب اولین کتک زندگیاش را خورده بود. نمیدانست چه جرمی مرتکب شده است ولی بعد از سه ماه وقتی که فهمید نقشه مهتاب برای او تمام وعیار شده است و باید به خواسته خواهرشوهرش به خانه پدر و مادر شوهر برود و در کنار آنها در اتاقی زندگی کند، تناش لرزید حمید خانه کوچکاش را اجاره داد و زهرا با بخش کمی از وسایلش پای به خانه مادر شوهر گذاشت از همان روز اول تمام مسوولیتها به دوش گذاشته شد. از همان روز اول ایرادگیریهای همه شروع شده بود. با اینکه نهایت دقتاش را میکرد ولی باز هم کارهایش به هم میریخت.
غیر ممکن بود غذاهایش شورنشود. هیچ شبی نبود که صدای حمید و اهالی خانه بلند نشود.
بعد از سه شب حمید جلوی همه اهالی خانه شروع به کتک زدن او کرد.
- لجبازی می کنی؟ غذاها را شور میکنی؟ میخواهی جلوی من قد علم کنی؟…
زهرا به قهر به خانه پدر رفته بود ولی بعد از یک هفته با پا در میانی پدرش به خانه حمید برگشته بود. با اینکه حمید را دوست داشت ولی چیزی او را به شدت آزار میداد. نمیدانست چرا در زندگیاش از این اتفاقها میافتد.
بعد از چند روز که مهتاب را زیر نظر گرفت مطمئن شد تمام این آشها از سوی مهتاب است که به زندگیاش میبارد. دخالت های مهتاب حتی بعد از آنکه او صاحب فرزند هم شد ادامه یافت. زهرا حتی نمیدانست برای تغذیه بچهاش یا تربیت و نگه داری او تصمیم بگیرد. هر تصمیمگیری در زندگیشان باید با حضور مهتاب انجام میشد. بعد از ششسال زندگی مشترک کارد به استخوانش رسیده بود. کمتر کسی از نزدیکان و آشنایان بود که با حمید در این مورد صحبت نکرده باشد ولی حمید کار خودش را میکرد.
زهرا کارد به استخوانش رسیده بود. امکان ادامه زندگی نداشت. هر طور بود باید ازمهلکهای که در آن گیر افتاده بود، خودش را نجات میداد.
نظر کارشناس خانواده
دخالت اعضای خانواده در زندگی زوجین، زمانی که از حد حمایت و راهنمایی فراتر میرود، میتواند اعتماد، استقلال و امنیت روانی خانواده را از بین ببرد. اگر یکی از همسران نتواند مرز مشخصی میان خانواده اصلی و زندگی مشترک خود ایجاد کند، اختلافها به مرور تشدید میشود. از سوی دیگر، خشونت کلامی یا جسمی تحت هیچ شرایطی قابل توجیه نیست و نباید به عنوان بخشی از اختلافات خانوادگی پذیرفته شود. زوجهایی که با چنین شرایطی روبهرو هستند، بهتر است پیش از عمیقتر شدن بحران، از مشاور خانواده کمک بگیرند و در صورت تداوم خشونت، برای حفظ امنیت خود از مسیرهای قانونی و حمایتی استفاده کنند.
این خبر از سایت منبع نقل شده و پایگاه خبری زیرنویس در قبال محتوای آن مسئولیتی ندارد. در صورت نیاز، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا بررسی گردد.



































