به گزارش زیرنویس، وقتی به عقب نگاه می کنم، زندگی ام شبیه راهی بوده که با امید شروع شد ولی در مسیر پیچ های تلخ ادامه یافت. در یک خانواده معمولی بزرگ شدم نه خیلی فقیر، نه خیلی مرفه.پدرم مردی سخت گیر ولی زحمتکش بود و مادرم زنی که همیشه فکر می کرد بهتر از […]
به گزارش زیرنویس، وقتی به عقب نگاه می کنم، زندگی ام شبیه راهی بوده که با امید شروع شد ولی در مسیر پیچ های تلخ ادامه یافت. در یک خانواده معمولی بزرگ شدم نه خیلی فقیر، نه خیلی مرفه.پدرم مردی سخت گیر ولی زحمتکش بود و مادرم زنی که همیشه فکر می کرد بهتر از همه می داند چه چیزی برای من خوب است.
ازهمان بچگی یادگرفتم که نظر خودم همیشه مهم نیست؛بیشتر باید مطابق خواست خانواده رفتارکنم. دختری آرام و درسخوان بودم وکمی درونگرا. بیشتر وقت ها با کتاب و خیال پردازی سر می کردم. رویایم این بود که مستقل شوم، کاری داشته باشم، کسی باشم که خودش تصمیم می گیرد.
در دانشگاه حقوق خواندم. آنجا بود که برای اولین بار احساس کردم می توانم روی پای خودم بایستم.کارآموزی در دفتر وکالت را شروع کردم و کم کم وارد فضای کاری شدم .شخصیتم درحال شکل گرفتن بود؛ قوی تر اما هنوز وابسته به نظرخانواده. درهمان دوران بود که «مراد» وارد زندگی ام شد.«مراد» ۲۷ ساله و کارمند یک شرکت خصوصی بود. در مسیر رفت و آمد تصادفی با هم آشنا شدیم. مردی آرام و مهربان بود.
کم کم صحبت هایمان بیشتر شد؛ دوست شدیم و بعد ازیک سال تصمیم به ازدواج گرفتیم.«مراد» از همان اول یک چیز را شفاف گفت:«من علاقه ای به بچه ندارم و زندگی دونفره را دوست دارم.» من هم آن زمان فکر می کردم، مهم نیست،عشق کافی است. ازدواجمان ساده بود، نه خیلی پر زرق و برق، نه خیلی سرد. اوایل زندگیمان خوب بود. احترام بود. آرامش نسبی بود…
اما سایه دخالت ها خیلی زود روی زندگیمان افتاد. مادرم با نیت خیر اما با فشار، مدام می گفت: «زندگی بدون بچه معنی ندارد.» من بین خواسته همسرم و خواسته خانواده ام گیر افتاده بودم و متأسفانه ضعف نشان دادم . خلاف میل «مراد» باردار شدم. ازهمان روزهای اول فهمیدم این تصمیم بهای سنگینی خواهد داشت.وقتی دخترم به دنیا آمد، من عاشقش شدم،اما مراد نه؛ نه این که بدرفتاری آشکار کند. اما سرد بود و بی علاقه. هیچ وقت دخترمان را با عشق بغل نمی کرد. هیچ وقت نگاه پدرانه ای نداشت. همین فاصله کم کم تبدیل شد به دعوا، به سرزنش، به خشم های پنهان و آشکار.
«مراد» احساس می کرد من زندگی ای را به او تحمیل کرده ام که نمی خواسته و من احساس می کردم تنها مانده ام با کودکی که باید هم مادرش باشم و هم پدرش.
مشاجره ها بیشتر شد تا جایی که گاهی به خشونت کشید. یک بار،دوبار تا این که دیگر ترسیدم. در نهایت بین همسرم و خانواده ام مجبور به انتخاب شدم و خانواده ام را انتخاب کردم، نه از روی ضعف،بلکه چون حس کردم امنیت دخترم مهم تر از ادامه یک زندگی پر از ترس است و قلبی که هنوز نمی دانست اشتباه کجا بوده.
امروز زنی هستم که هنوز عاشق دخترش است اما زخمی از تصمیم هایی که شاید می توانست بهتر بگیرد. …یاد گرفته ام عشق کافی نیست. درک متقابل ، احترام به خواسته ها و دخالت نکردن دیگران ،همان قدر مهم است.
بر اساس ماجراهای واقعی در زیر پوست شهر
این خبر از سایت منبع نقل شده و پایگاه خبری زیرنویس در قبال محتوای آن مسئولیتی ندارد. در صورت نیاز، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا بررسی گردد.
واکاوی پیامدهای فرهنگی و اجتماعی حذف کودکان از مراسمها«از کودکان در مراسمی دیگر پذیرایی میشود»؛ جمله ای شیک، اما ویرانگر
تحلیل جامعهشناختی کاهش ازدواج و فرزندآوری در ایرانازدواج؛ از اجبار اجتماعی تا انتخاب فردی: چرا برخوردارها کمتر ازدواج میکنند؟
لزوم تمرکز بر خدمت به جای زندگی خصوصیچهرههای مشهور و القای مصرف گرایی و مصرف زدگی





























