تردید یزدان‌شناس برای زدن بمب خوشه‌ای یا راکت/کودتای نقاب کار آمریکا بود و شوروی شعور این‌کار را نداشت
تردید یزدان‌شناس برای زدن بمب خوشه‌ای یا راکت/کودتای نقاب کار آمریکا بود و شوروی شعور این‌کار را نداشت

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، در ادامه گفتگو با خلبانان نیروی هوایی و هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران در دوران دفاع مقدس ۸ ساله جنگ با دولت بعثی عراق، سراغ یکی از خلبانان شکاری F5 تایگر رفتیم که در شروع جنگ، در پایگاه چهارم شکاری دزفول خدمت می‌کرده و یکی از قدیمی‌ها و معلم‌خلبان‌ها بوده است.  […]

تردید یزدان‌شناس برای زدن بمب خوشه‌ای یا راکت/کودتای نقاب کار آمریکا بود و شوروی شعور این‌کار را نداشت

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، در ادامه گفتگو با خلبانان نیروی هوایی و هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران در دوران دفاع مقدس ۸ ساله جنگ با دولت بعثی عراق، سراغ یکی از خلبانان شکاری F5 تایگر رفتیم که در شروع جنگ، در پایگاه چهارم شکاری دزفول خدمت می‌کرده و یکی از قدیمی‌ها و معلم‌خلبان‌ها بوده است. 

امیر خلبان بهنام اغنامیان، گفتنی‌های زیادی از روزهای جنگ و پیش از آن دارد. او ضمن اشاره به نقش آمریکا در شروع جنگ ایران و عراق، از همه تلاش‌های ایالات متحده آمریکا برای از بین بردن انقلاب اسلامی ایران می‌گوید که در نهایت، شروع جنگ تحمیلی سومین نقشه آن‌ها بود و پیش از آن، عملیات شکست‌خورده طبس و کودتای نقاب برای از بین بردن راس ارتش ایران رخ دادند. 

اشاره به فعالیت‌های نفوذی‌ها برای تضعیف ارتش و نیروی هوایی و رفتارهای تفرقه‌افکنانه‌ای که در روزهای پیش از جنگ انجام می‌شدند، از دیگر موضوعاتی هستند که امیرْ اغنامیان از آن‌ها صحبت می‌کند و شباهت زیادی با امروز ما دارند که درگیر جنگ رسانه‌ای و اقتصادی با آمریکا و رژیم صهیونیستی هستیم. 

اولین‌ماموریت برون‌مرزی خلبان‌های پایگاه دزفول در بمباران نیروهای عراقی در روزهای پیش از جنگ، اسارت حسین لشکری، شهادت حسن باستانی و محمد زارع‌نعمتی هم از دیگر موضوعاتی هستند که در اولین‌قسمت گفتگو با این‌خلبان F5 به آن‌ها پرداخته شد. 

***

تا به‌حال گفتگوهای زیر را با خلبان‌های شکاری نیروی هوایی و هوانیروز ارتش منتشر کرده‌ایم که در این‌پیوندها قابل دسترسی و مطالعه هستند:

گفتگو با امیر خلبان جهانگیر قاسمی – خلبان فانتوم F4 و بوئینگ ۷۴۷:

* «نزدیک بود هواپیمای سوخت‌رسان خودی را به اشتباه بزنیم!/آموزش‌های استاد آمریکایی در جنگ به کارم آمد»

* «میراژ دشمن را که زدیم، میگ ۲۳ ما را زد/محققی مدیر آموزش بود ولی اسم خودش را برای پرواز می‌نوشت »

* «کشتی‌های دشمن را در خلیج‌فارس با ملاحظه و وسواس می‌زدیم/خلبان‌های اسرائیلی را درک نمی‌کنم!»

گفتگو با امیر خلبان حسین هاشمی – خلبان و معلم‌خلبان شکاری F5

* «۲۰ شهریور ۵۹ بمباران‌های برون‌مرزی را در خاک عراق شروع کردیم/گفتم بیرون نپر که اینجا لانه زنبور است!»

* «کمر نیروی هوایی در دی‌ماه ۵۹ شکست/نامه می‌آمد که به‌نام خلق قهرمان ایران به اعدام محکومی!»

گفتگو با امیر خلبان صمد ابراهیمی – خلبان و معلم‌خلبان شکاری‌های F5، F14 و سوخو۲۴

* «روایت غیرقانونی‌ترین ماموریت بمباران جنگ با اف‌پنج/رادارمن شیرازی چگونه دسته پروازی دشمن را فراری داد؟»

* «روایت انداختن سه‌فروند میراژ عراقی بدون شلیک یک موشک و فشنگ/احمد مرادی چرا خیانت کرد؟»

* «خلبان‌های دزفول شهیدچمران را از محاصره تانک‌ها نجات دادند/روایت شیطنت شهیددوران در ماموریت»

گفتگو با امیر خلبان کاظم عباس‌نژادی – خلبان و معلم‌خلبان شکاری‌های F5 و سوخو ۲۴

* «ایران پیش از انقلاب به نیابت از آمریکا در منطقه می‌جنگید/اف‌پنج را انتخاب کردم چون می‌خواستم تنها بپرم»

* «اف‌پنج‌های دزفول چگونه پایگاه ناصریه را کوبیدند/سه‌بار انگ خیانت خوردم و تبرئه شدم»

* «خلبان ایرانی چرا از زدن ستون نیروی دشمن منصرف شد؟/مقیمی نتوانست اجکت کند و با هواپیما به هدف خورد»

گفتگو با امیر خلبان شفیع حسین‌پور – خلبان شکاری F5

* «روایت کوبیدن پالایشگاه کرکوک با راکت‌های زونی/با سرود «ای ایران!» به خودم روحیه می‌دادم»

* «خلبان‌های متمرد چگونه پایگاه دزفول را از سقوط نجات دادند/اردستانی ناپالم را انتخاب کرد و من بمب خوشه‌ای!»

* «بمباران کرکوک در حمله به اچ‌سه ایذایی نبود، انتحاری بود/اسرائیل از پایگاه تبریز کینه داشت»

* «معمای شهادت علی اقبالی در آسمان عراق/شهیداردستانی پیگیر آزادی‌ام از زندان بود»

گفتگو با امیر جانباز خلبان علیرضا میرزایی – خلبان هلی‌کوپتر ۲۱۴ و شینوک هوانیروز نیروی زمینی ارتش

* «روایت نجات خلبان هلی‌کوپتر کبری از معرکه فتح‌المبین/سختی پروازهایی که روز تشییع امام داشتیم»

* «شهیدشیرودی حین پرواز به دشمن پهلو می‌داد/اگر چندفرمانده مثل حسن باقری داشتیم…»

گفتگو با آزاده جانباز خلبان فرشید اسکندری – خلبان شکاری F5

* «سقوط و اسارت در سومین‌روز جنگ/وقتی برگشتم دیدم یک‌بچه ۱۰ ساله‌ دارم»

* «اشهد را گفتم و دستگیره اجکت را کشیدم/لحظات سخت بازجویی و فلک در پایگاه کرکوک»

* «ری‌شهری که احضارم کرد ترسیدم!/روایت اعتصاب برخی‌خلبان‌های تبریز در روزهای اول انقلاب»

در ادامه مشروح قسمت اول گفتگو با امیر خلبان بهنام اغنامیان را می‌خوانیم؛

* جناب اغنامیان اجازه بدهید از ۲۶ شهریور ۱۳۵۹ شروع کنیم. شهید حسین لشکری از خلبان‌های پایگاه دزفول در گردان کنایه‌ای به شما قدیمی‌ترها زده بود که شما راوی آن هستید؛ درباره شیران روی زمین و شغالان روی هوا.

۲۶ شهریور توضیحات و مقدماتی می‌خواهد که چرا به آن‌جا رسیدیم. چون‌این ادعا پیش از انقلاب مطرح بود که تیپ ۲ زرهی ما می‌تواند طی ۲۴ ساعت بغداد را بگیرد. این‌حرف جا افتاده بود و به آن اعتقاد داشتند. اما چه شد که آن‌ارتش قدرتمند تبدیل به ارتشی شد که نتوانست هیچ‌کاری کند. این‌ها نظر و تحلیل من هستند. نه تحقیقی کرده ام نه چیزی.

* تحلیل خودتان!

بله. چون حضور داشتم و وقایع را دیدم. اگر خاطرتان باشد، هر انقلابی که در جهان رخ داد، آمریکا طی یک‌‌روز، یک‌ماه یا یک‌سال جمعش کرد. عین مساله مصدق و شاه که صبح مصدق‌مصدق می‌کردند و با هزینه آمریکا، عصر که شد می‌گفتند شاه شاه! پس آمریکا نمی‌تواند قبول کند ما انقلاب کرده‌ایم و این‌انقلاب بماند. در جریانات کشورهای عربی هم همه را برگرداند. در مصر یک‌کودتای نظامی شد و تمام. انگار اتفاقی نیافتاده است. پس طبیعی است که وقتی کشوری در منطقه ما از زیر یوغ آمریکا بیرون می‌آید، هر تلاشی می‌کند که آن را سر جایش بنشاند و سرکوب کند. استراتژی کشورهای پیشرفته با عجله نیست؛ با دقت است. با دقت مهره‌ها را می‌چینند.

آمریکا نتوانست انقلاب ایران را تحمل کند و اولین اقداماتش هم از طریق لانه جاسوسی انجام می‌شد. اگر (دانشجویان) لانه را نمی‌گرفتند، آمریکایی‌ها موفق می‌شدند انقلاب را سرکوب کنند. اما دانشجوها لانه را گرفتند و برنامه دوم پیش آمد؛ قرار بود مانوری را که قبلا برای حمله به روسیه تمرین کرده بودند، تکرار کنند.

* طبس را می‌فرمایید؟

بله. یعنی قرار بود با هلی‌کوپترهای مخصوص از دریا خود را به طبس برسانند. بعد از آن‌جا با نیروهای کماندویی همراه خود و نیروهایی که در امجدیه جمع می‌شدند، کودتا کنند؛ نه این‌که فقط گروگان‌های لانه جاسوسی را آزاد کنند. که این هم نشد. پس رفتند سراغ برنامه سوم. چه بود؟ اگر ارتش دست نخورده باقی می‌ماند، صدام نمی‌توانست به ما حمله کند. به همین‌دلیل یک‌کودتای عجیب و غریب برنامه ریزی کردند.

* عده‌ای معتقدند کودتای نقاب، کار شوروی بوده است. شما هم معتقدید؟

شوروی شعور این‌جور کارها را نداشت. کارهایش تروریستی و براساس ترس و وحشت بود. این‌نقشه‌های بلندمدت از شوروی برنمی‌آمد. کودتا، بازتاب کار آمریکا بود.

* یعنی شما می‌گویید سر نخ نقاب به آمریکا وصل است؟

بله. ترتیب داده شده بود به‌عنوان پلن سوم که سر ارتش را بزنند. کودتا موفقیت‌آمیز نبود و من هنوز نمی‌توانم قبول کنم بچه‌ها ما بخواهند چنین‌کاری کنند.

* خلبان‌هایی که فریب خورده بودند؟

بله. همان‌ها هم اغلب، این‌ماجرا را در صحبت و حرف دیگری شنیده بودند. ایرادی که به آن‌ها وارد است این بود که چرا چیزی نگفتید؟ این‌موضوع در همدان و تهران اتفاق افتاد. اگر در پایگاه‌های دیگر هم رخ می‌داد، همین طور بود. حرف‌های درگوشی زده بودند و علنی نبود.

بعد از این‌که کودتا هم موفق نشد، اعدام‌ها انجام شدند. ما سه نیروی هوایی و دریایی و زمینی داریم. هوایی و دریایی مبتنی بر کپتن (کاپیتان) هستند و کپتن در فضای آرام تصمیم‌گیری می‌کند. ولی نیروی زمینی متکی به فردی است که جلوی نیروها حرکت می‌کند. اگر آن‌فرد، یکی از افسران ورزیده و فهمیده و باقدرت باشد، نیروی تحت امرش هرجایی را فتح می‌کند. اما اگر آن‌افسر را بزنی و یک‌سرگرد الکترونیک را که باسواد هم هست، ولی هیچ‌وقت درگیر جنگ و گریز نبوده، به‌عنوان فرمانده تیپ منصوب کنی، مشکلاتی پیش می‌آید که نتیجه‌شان را دیدیم و به‌راحتی تا پس کله‌مان آمدند.

پس آمریکایی‌ها در نقشه سوم‌شان، گردن ارتش را زدند و این‌هایی که بعد از اعدام و تصفیه‌ها، سر کار آمدند در حدی نبودند که نیروها قبولشان داشته باشند؛ یعنی فرمانده‌ای باشند که وقتی می‌گویند برو بمیر نیرو بگوید چشم قربان! کسانی هم که هنوز در بدنه ارتش بودند، منتظر نامه‌هایشان بودند.

* نامه‌های اخراج و تصفیه؟

بله. قبل از شروع جنگ در لشکر ۹۲ زرهی اهواز، دَسک بودم. یک‌روز بحث جانشین با فرمانده لشکر این بود که «قربان هیچ‌کدام از تیپ‌ها به خط نرفته‌اند.» به این‌ها دستور گسترش از پادگان به خط داده شده بود.

* یعنی تمرد شده بود؟

در حد تمرد بود. وقتی سران شما بروند و عده‌ای دیگر بیایند که قبولشان نداری، حرفشان را گوش نمی‌دهی. در نتیجه پیشنهاد آمد ستاد فرماندهی لشکر را ببریم به یکی از شهرهای مرزی که بقیه مجبور شوند بیایند.

در چنین‌شرایطی بود که جنگ شروع شد. از آن‌شرایط، بیشترین ضربه را نیروی زمینی خورد. در نیروی هوایی هم غیر از همان‌فرماندهان ارشد که اعدام شدند، بقیه در حال تصفیه و بیرون‌شدن بودند. نیروی هوایی، منحصر به فرد است. من خبان در هواپیمایم هستم و با دو یا چهار نفر دیگر تصمیم می‌گیرم. من هم نباشم، یکی دیگر هست که با این‌چهار فروند برود ماموریت انجام بدهد. یعنی وحدت فرماندهی‌اش کمتر از نیروی زمینی است. ما نهایتا، دو فروندی یا چهارفروندی عملیات می‌کردیم. پس اگر تعدادی هم تصفیه شدند بر قدرت نیروی هوایی تاثیری نداشت.

اما دشمن به این هم راضی نشد. شروع کردند به ایجاد برخی مسائل در پایگاه‌ها. غیر از کودتا (در تهران و همدان) و مساله خلق مسلمان در تبریز، در دزفول هم که فضای پایگاهش کمی یک‌دست بود، فرمانده یکی از گردان‌های آموزشی را به جرم ارتباط با یک‌بهیار شلاق زدند.

* سرگرد بوده است.

سرگرد نادر افسر.

* که سر این‌ماجرا تعدادی از خلبان‌ها استعفا دادند.

همه معلم‌خلبان‌ها استعفا دادند.

* آن‌ادعا به آقای افسر نمی‌چسبید؟

ببینید،‌ عین این‌اتفاق در بوشهر هم افتاد. یکی از افسران ما با یک بهیار بود. اما آن‌ها چه کردند؟ حاج‌آقای پایگاه و نفرِ ما با عده‌ای رفتند و آن دو نفر را با یک‌قرآن به عقد هم درآوردند. آ‌ن‌آقا ماند و شد یک از فرماندهانی که در نیروی هوایی خدمت می‌کردند. بعد از آن‌اتفاق توبه کرد و شد یک‌انسان مسلمان دو آتشه.

* در دزفول هم باید یک‌برخورد رحمانی اتفاق می‌افتاد؟

من میلیون‌ها دلار خرج شمای خلبان کرده‌ام. تو عشق منی و نباید صدمه‌ای ببینی. نه این که دنبالت بیایم و تا چاله دیدم بیاندازمت توی چاله!

* یعنی آقای افسر خطا کرده بود و …

نمی‌توانم با اطمینان بگویم…

* و یک‌عده می‌خواستند او را هل بدهند روی پوست موز؟

می‌خواستند روی ما را در پایگاه چهارم کم کنند.

* چه‌کسانی؟

نمی‌شود دقیق گفت چه کسانی.

* این‌نقل و روایت هست که مسعود کشمیری که نفوذی منافقین بود، بیشتر تصفیه‌های نیروی هوایی را انجام داده است.

آن‌موقع بیشتر این‌اقدامات عجیب و غریب از طرف بچه‌مسلمان‌ها نبود. از جانب نفوذی‌ها بود.

* بله.

در نتیجه قدرت اصلی پایگاه چهارم استعفا داده بود و ما منتظر نتیجه استعفایمان بودیم.

* خود افسر چه کار کرد؟

رفت.

* این که بگوید بچه‌ها به‌خاطر من استعفا ندهید و این‌ها …

نه. اخراجش کردند. اواسط تابستان بود. جناب (حسین) یزدان‌شناس معاون عملیات پایگاه بود و من افسر یکنواختی‌اش. به من گفت «بهنام دارد جنگ می‌شود. باز هم می‌خواهید بروید؟» گفتم «نه. اگر جنگ بشود می‌مانیم. همه می‌مانیم.» گفت «چندمدت است است اکسپایر هستید؟» گفتم «من نیستم ولی تعدادی از بچه‌ها هستند.» گفت «یک‌اف‌پنج B ببر سر باند! بچه‌ها را ریلیز کن!»

با اتفاقاتی که می‌افتاد پیش‌بینی می‌کردیم جنگ شروع شود. تمام کانال‌های تلویزیونی عراق، ۲۴ ساعته ارتش و جنگ و سرودهای نظامی پخش می‌کردند. مشخص بود می‌خواهد حمله کند. در نتیجه با مجوز تهران شروع کردیم به‌یک‌سری کارها؛ مثلا تمام جوان‌ها را بردیم به پروازهای لو لول و معلم‌ها هم آخرین تکنیک‌های حمله به یک‌پایگاه را به آن‌ها آموزش دادند. ویل پترن‌ آموزش می‌دادیم. چهارتا می‌رفتیم و در موقع مناسب کلایم می‌کردیم به ۸ هزارپا. یک‌دایره تشکیل می‌دادیم. هر کدام سر یکی از ۹۰ درجه ها بود.

* بله این تاکتیک را آقای عباس‌نژادی برایم تشریح کرد.

عباس‌نژادی یکی از کسانی بود که بسیار باسواد بود و قبولش داشتم ولی زیاد حرف می‌زد. دانشجویان جوان کمی از دستش زله می‌شدند.

* یعنی حوصله‌شان سر می‌رفت؟

بله. پرواز که می‌رفتیم، یک‌ساعت بالا بودیم. یک‌ساعت هم قبل از پرواز بریفینگ داشتیم. وقتی در مسیر برگشت بودیم، خلبان (از خستگی و فشار) مُرده بود. به همین‌دلیل فقط چندکلمه توضیح می‌دادیم. ولی او در برگشت خیلی توضیح می‌داد و باعث خستگی بچه‌ها می‌شد. به همین‌دلیل به بچه‌های جوان می‌گفتم «از عباس‌نژادی علم یاد بگیرید! به این‌اخلاقش کاری نداشته باشید. گوش بدهید. به دردتان می‌خورد!»

ما این‌کارها را تمرین می‌کردیم. یک‌مسیر می‌رفتیم و می‌آمدیم روی هدف پایگاه و چهار فروندی پاپ می‌کردیم. یک‌سری تمرین‌ها هم برای پدافند بود. چون با پدافندی‌ها هماهنگ بودیم.

* پس تدبیر جناب یزدان‌شناس به نفع پایگاه و به نفع جنگ شد. معلم‌خلبان‌های استعفاداده را برگرداند و تمرین‌ها را شروع کرد.

واقعا مرد دلیری بود. نمی‌دانم چرا در حد یک‌شهید محسوب نشد! شکسته‌شدن گردنش و …

* در اجکت آبان ۱۳۵۹

بله. در آن‌مقطع یک‌نوع پرواز به‌خصوص برای ما و پایگاه همدان شروع شد.

از قصر شیرین روی خط مرزی حرکت می‌کردیم. به خرمشهر می‌رسیدیم و هرچه دیده بودیم، گزارش می‌دادیم. اوایلش جاده‌سازی‌های دشمن بود. می‌گفتیم آقا چرا عراقی‌ها جاده می‌سازند؟ کسانی که باید تصمیم می‌گرفتند، افسران رتبه بالای نیروی زمینی بودند که دیگر وجود نداشتند. آن‌ها باید می‌گفتند اگر این‌دشمن دارد به تمام مرزهای ما جاده آسفالت می‌کشد، قصد حمله دارد. ولی کسی به این‌فکر نبود. همه به این‌فکر بودند که کی تصفیه می‌شوند.

اولین شهید جنگ را در این‌پروازها دادیم؛ حسن باستانی.

* ماجرای (محمد) زارع نعمتی بعدش بود.

بله. زارع نعمتی با لشکری اسیر شد.

* در همان‌پروازهای مشترک با پایگاه همدان برای مرز، یک‌ماموریت داشتید که استاندارد ایلام درخواست کرده بود. خاطرتان هست؟

هلی‌کوپتر خواسته بودند.

* نه! پرواز دو فروندی بود که با آقای عباس‌نژادی رفتید.

آهان! بله. استانداری ایلام بود.

* این‌پرواز برای همین‌روزهای پیش از شروع جنگ است دیگر! نه؟

بله. برای همین‌مقطع است. به آن هم می‌رسیم. در آموزش‌ها بودیم و در این‌پروازها دیدم در فاصله طلاییه جدید و قدیم که یک‌خط راست شرق به غرب است، یک‌گردان تانک عراقی روی زمین است. سریع به (محمد) حق‌شناس خبر دادم. من و حق‌شناس و یزدان شناس و جناب امامی مسئول عملیات بودیم و این‌بخش پایگاه را می‌گرداندیم. یک‌سرگرد علوی هم بود که چون پرواز نمی‌کرد، کارهای دفتری را انجام می‌داد. ما در پست فرماندهی بودیم. آن‌جا به حق‌شناس گفتم «ممد تانک‌ها توی زمین‌اند. برم بزنم؟» گفت «نه. هنوز اجازه عبور از مرز را به ما نداده‌اند.»

* آن‌طرف مرز دیدید؟ تانک‌ها آن‌جا بودند

بله.

* یک‌لفظ هم به روایت شما خوانده‌ام که دیدم تانک‌ها تا گردن توی زمین‌اند.

این مربوط به روزی است که مرا زدند. مال آن‌خاطره است.

اولین‌پرواز جنگی‌ام را یادم نیست. فکر کنم ۱۸ شهریور بود. روز هفدهم به ما اجازه دادند تا ۱۰ مایل داخل خاک عراق شویم و اهداف را بزنیم.

* یعنی از ستاد به پایگاه دزفول ابلاغ شد؟

بله. از فرماندهی ابلاغ شد که «چون تا حد ۱۰ مایل زد و خورد محلی محسوب می‌شود، عیب ندارد. بروید بزنید!» اولین‌پروازی که ست کردیم جناب بختیاری بود با خلبان همراهش. این‌ها رفتند. من در دفترم بودند که تماس گرفتند «بهنام پین‌ها روی بمب است! بمب‌های ما پین دارند.» می‌دانید که روی زمین پین را می‌گذاریم که سیف می‌شود. باید این‌پین را برداری!

* همان‌ماموریتی که لغو شد؟

بله. تا این را گفتند، گفتم برگردید! آن‌پرواز کنسل شد و نرفتند. نیمه‌های شب در خانه خواب بودم که تلفن زنگ زد. تا از اتاق بیایم توی حال تلفن قطع شد ولی چون می‌دانستم این‌تماس چه‌معنایی می‌دهد، لباس پوشیدم. تا پوشیدم در زدند. دیدم بختیاری است گفت «بهنام برویم یزدان شناس کارمان دارد.»

تردید یزدان‌شناس برای زدن بمب خوشه‌ای یا راکت/کودتای نقاب کار آمریکا بود و شوروی شعور این‌کار را نداشت

* این‌جا فرزند اول‌تان به دنیا آمده بود.

بله.

* متولد ۱۳۵۸ است.

بله. خانواده هنوز نرفته بودند تهران. روزهای اول جنگ در پایگاه بودند. بعد رفتند تهران. به گردان که رسیدیم، تا حسن بختیاری برود ماشین را پارک کند، من زودتر رسیدم که حسین گفت بهنام برویم! راه افتادیم طرف شلترها. خدا بچه‌های گردان نگهداری را حفظ کند! ما به راحتی می‌گوییم هواپیماها حاضر بودند. اما همین‌جمله یعنی حداقل ۱۰۰ نفر شب تا صبح جان کنده‌اند. واحدی به نام مهمات بود که باید بمب‌ها را طبق سفارش ما لود کنند و بیارند سر کار. واحد اسلحه هم بود که باید این‌ها را سوار هواپیما می‌کرد. صحبت از بمب ۵۰۰ پوندی است. چیز سبکی نیست! این‌ها شب تا صبح زحمت می‌کشیدند که ما صبح برویم با یک دکمه فشار دادن، بزنیم و برگردیم.

یزدان‌شناس گفت «بهنام یک‌هواپیما راکت دارد و دیگری بمب. تو بمب را ببر، من راکت را!» راکت‌های ۲ و نیم اینچی داشتیم که در هر پَد، ۱۹ راکت جا می‌گرفت. چهارتا پد که می‌بستیم می‌شد ۷۲ راکت. هواپیمای دیگرمان، کلاستر بمب داشت؛ مدل GPU که یک‌بمب ممنوعه است. یعنی اجازه استفاده ندارد.

* خوشه‌ای بود دیگر!

بله. دو نوع خوشه‌ای داشتیم. یکی این بود و یکی BLU1 که دو برابر این قیمت داشت و کار دیگری می‌کرد.

یزدان‌شناس از شب تا صبح که ماموریت را به او ابلاغ کرده بودند، نشسته بود به محاسبه و حساب‌کتاب. بعد از چند لحظه حرفش را عوض کرد و گفت «من بمب را می‌برم تو راکت ببر!» باید تمام کتاب‌های اسلحه و مهمات و دَش‌وان را زیر و رو می‌کردی تا بدانی کجا  را بزنی، چه‌طور و با چه زاویه‌ای بزنی. او حساب کرده بود باید بمب‌ها را با ۳۰ درجه بنک و ۴۰۰ نات سرعت در ارتفاع ۴ هزار پایی رها کنیم. اگر این‌طور رها می‌کردیم، هر بمب یک‌دایره به قطر ۲ کیلومتر را پوشش می‌داد. نصف بمبچه‌های خوشه‌ای در لحظه برخورد منفجر می‌شدند و نصف دیگر، ۳۰ دقیقه بعد!

به شلتر که رسیدیم، یزدان‌شناس حرفش را عوض کرد. گفت «تو راکت را ببر، من بمب را!» رسیدیم پای هواپیما گفت نه!

* [خنده]

ما هنوز نجنگیده بودیم. هنوز آدم نکشته بودیم. آدم کشتن سخت است! من خیلی راحت، صبح بیدار شدم و خواستم بمب ببرم و بزنم ولی یزدان‌شناس از شب تا صبح فکر کرده بود که این‌بمب، چه بلایی سر آدم‌ها می‌آورد؛ آدم‌هایی که ربطی به جنگ ندارند و نمی‌دانند چه خبر است و به‌خاطر یک‌آدم پست کشته می‌شوند. این فکر باعث می‌شد که بمب را رد و قبول کند.

* زدن کدام‌شان سخت‌تر بود؟

فرقی نداشت.

* راکت را می‌شود از فاصله دورتر شلیک کرد.

نه. هر دو شبیه بود. راکت را هم از باید با ۴۰۰ نات از ۴ هزار پایی می‌زدی. فقط میزان کشته‌ها و تلفات بمب وحشتناک‌تر بود.

رسیدیم به مرز؛ بالاتر از مهران، نرسیده به قصر شیرین. وارد منطقه که شدیم، هنوز هوا روشن نشده بود. بزرگ‌ترین لطفی که عراقی‌ها به ما می‌کردند این بود که می‌گفتند کجا هستند.

* با شلیک پدافند؟

بله. گلوله‌های توپ‌های رسام که می‌آمد بالا، معلوم می‌شد کجا هستند. حسین داشت جلو را نگاه می‌کرد و حواسش به اطراف نبود. من داشتم این‌طرف آن‌طرف را نگاه می‌کردم. دیدم اَه! این‌همه توپ! گفتم «حسین رویشان هستیم.» پاپ کردیم رفتیم ۸ هزار پا. اول حسین رول‌این کرد و راکت‌هایش را زد. بعد من رول‌این کردم. پیش نمی‌آید که با همان‌سرعت و همان دایو انگل مد نظر روی هدف باشی. خدای گانری هم نمی‌تواند؛ آن هم وسط میدان جنگ! در رِنج (میدان تیر) می‌شد؛ آن هم با تمرینات زیاد. ولی آن‌جا که اولین بارم بود در عمرم در منطقه جنگی، بمب جنگی می‌زدم، دیدم روی هدف هستم! فشار روحی اش هم بماند! بر حسب اتفاق یا این‌که شاید عمر آن‌‌نیروها سر آمده بود، تمام شرایط من مناسب بود. همان‌لحظه بمب را رها کردم و برگشتم بروم بالا. صدای حسین در رادیو بلند شد. بهنام چه کردی؟ گفتم چه‌طور مگه؟ گفت «هیچی از اردوگاه وجود ندارد. فقط خاک است!»

* با ۴ بمب خوشه‌ای.

بله.

* که تازه نیم‌ساعت بعد قرار است بقیه‌اش منفجر شود!

وقتی برگشتیم تا یک‌هفته خوابم نمی‌برد. خیلی ساده بگویم برایم قابل قبول نبود این‌همه آدم کشته باشم. این، اولین پرواز عملی ما بود که رفتیم آن‌طرف را زدیم. تا آن موقع اجازه نداده بودند و با دریافت اجازه رفتیم و زدیم.

* ۱۸ شهریور ۵۹.

بعد برگشتیم نشستیم. شروع کردیم معلم‌ها را با هم برنامه‌کردن. از ۱۸ تا ۲۶ شهریور می‌رفتیم در خاک دشمن، می‌زدیم و برگشتیم.

* برون‌مرزی.

بله و هنوز جوان‌ها را نمی‌بردیم.

* یعنی لیدرچهارها را! شما آن‌موقع لیدر سه شده بودید.

من معلم‌خلبان بودم. سال ۱۳۵۷ بود که سروانی‌ام را گرفتم. در نتیجه یک‌روز که ماموریت تمام شده بود و برمی‌گشتیم حسین لشکری که ارباب‌جمعی گردان ۴۲ بود، دم گردان ایستاده بود …

* رسیدیم به اول صحبت …

… که شیرها روی زمین‌اند و روباه‌ها می‌روند پرواز.  به یزدان‌شناس گفتم «حسین این‌قدر اصرار دارد اسمش را برای پرواز فردا بگذاریم!» گفت باشد.

* به مافوق‌های لشکری برنمی‌خورد این‌طور حرف زد؟

ما همه مافوق‌هایش بودیم.

* این‌که بگویند این چه‌طرز حرف زدن است!

نه. جسارتش را نشان می‌داد.

* داشت رجز می‌خواند.

بله. حالا اهانت هم بشود. در جنگ، اصل بر آن رجزخوانی و روحیه‌ای بود که لشکری داشت. فردا صبحش جناب حسین لشکری و یکی از معلم‌خلبان‌های باتجربه‌مان به نام (جواد) ورتوان را برنامه کردیم. این‌ها رفتند منطقه؛ ورتوان برگشت، حسین لشکری برنگشت. بعد از ظهر برنامه کردیم؛ جناب زارع‌نعمتی و جناب بیژن هارونی که هر دو معلم خلبان بودند رفتند.

* زارع نعمتی سروان بود.

بله. ولی بیژن را یادم نیست سروان شده بود یا نه! این‌ها رفتند و جناب زارع‌نعمتی نیامد. روز ۲۶ شهریور دو سانحه داشتیم؛ یکی صبح، یکی بعد از ظهر.

* شهید باستانی را ۴ تیر ۱۳۵۹ زدند. پدافند خودی زد؟

آن‌جا پدافند خودی نداشتیم.

* جایی که او خورد؟

سی چهل کیلومتر بالاتر از آبادان بود. می‌شود گفت خودش زمین خورده ولی نمی‌شود گفت پدافند خودی او را زده. چون ما آن‌جا پدافند خودی نداشتیم. کسی باورش نمی‌شد جنگ است. ما در دزفول شب و روز نداشتیم از حرص و جوش این‌که هر روز می‌زنیمشان ولی جلوتر می‌آیند. برنامه‌های تلویزیون‌مان چه بود؟ یک‌سرگرد در جهاد خودکفایی گندم درو می‌کرد. با دیدن این‌رفتارها آتش می‌گرفتیم؛ که این‌سرگرد باید در منطقه باشد ولی دارد گندم درو می‌کند.

* سرگرد نیروی هوایی بود؟

نه خیر. نیروی زمینی بود.

* پس شما در شروع جنگ، در پایگاه دزفول مسئول یکنواختی بودید و برنامه‌نویسی پروازها را هم انجام می‌دادید.

بعد از این‌که مرا زدند و اجکت کردم، برنامه‌ها را نوشتم. ولی تا وقتی چهارنفر بودیم، چهارتایی کارها را می‌کردیم. این نبود که فقط من باشم.

* شما و یزدان شناس و …

یزدان شناس که معاون (عملیات) بود. من و حق شناس و امامی و آن‌آقا که کارهای دفتری را می‌کرد.

ادامه دارد …

صادق وفایی

منبع خبر: تابنـاک

این خبر از سایت منبع نقل شده و پایگاه خبری زیرنویس در قبال محتوای آن مسئولیتی ندارد. در صورت نیاز، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا بررسی گردد.

«از کودکان در مراسمی دیگر پذیرایی می‌شود»؛ جمله ای شیک، اما ویرانگر ۲۹ آذر ۱۴۰۴

واکاوی پیامدهای فرهنگی و اجتماعی حذف کودکان از مراسم‌ها«از کودکان در مراسمی دیگر پذیرایی می‌شود»؛ جمله ای شیک، اما ویرانگر

ازدواج؛ از اجبار اجتماعی تا انتخاب فردی: چرا برخوردارها کمتر ازدواج می‌کنند؟ ۲۲ آذر ۱۴۰۴

تحلیل جامعه‌شناختی کاهش ازدواج و فرزندآوری در ایرانازدواج؛ از اجبار اجتماعی تا انتخاب فردی: چرا برخوردارها کمتر ازدواج می‌کنند؟

چهره‌های مشهور و القای مصرف گرایی و مصرف زدگی ۱۷ آبان ۱۴۰۴

لزوم تمرکز بر خدمت به جای زندگی خصوصیچهره‌های مشهور و القای مصرف گرایی و مصرف زدگی

زیرنویس را در شبکه‌های اجتماعی همراهتان داشته باشید