به گزارش پایگاه خبری تحلیلی زیرنویس به نقل از ایرنا، روایتهای کتاب «زرد چشمکزن» شرح حدومرزهای زندگی آدمهای معمولی است، نویسنده در این کتاب تلاش کرده بنویسد که چگونه یک شی، یک باور یا یک آدم، انسانها را با محدودیت درگیر میکند. مریم کامکار در ابتدای کتاب در بخش «به جای مقدمه» نوشته است: «برای […]
به گزارش پایگاه خبری تحلیلی زیرنویس به نقل از ایرنا، روایتهای کتاب «زرد چشمکزن» شرح حدومرزهای زندگی آدمهای معمولی است، نویسنده در این کتاب تلاش کرده بنویسد که چگونه یک شی، یک باور یا یک آدم، انسانها را با محدودیت درگیر میکند. مریم کامکار در ابتدای کتاب در بخش «به جای مقدمه» نوشته است: «برای پیدا کردن آدمهای محدود، لازم نبود راه دوری بروم. یقین داشتم هیچکس نیست که محدودیت را تجربه نکرده باشد. فقط بعضی از آنها طوری دست میگذارند روی شانه آدم که محدودیتهای معمولی مثل عمر، سواد، توان و الباقی به چشمش نمیآید.»
در این کتاب ۱۱ داستان با عنوانهای «نیممتر زبان»، «آدامس جویده و النگوی ملیله»، «آب سیب کنار سعید مزۀ زهرمار میدهد»، «یک کاغذ تاشده و چند خط دعا»، «چهاربرگ شناسنامه، یک عمردردسر»، «آفرین نداره!»، «خرچنگِ معمولی، زندگی غیرمعمولی»، «لاک صورتی»، «کاسۀ ماست»، «به خاطر تن مادرم» و «پیپ نه، پایپ!» درباره محدودیتها و مسائلی که میتواند روند زندگی افراد را محدود کند نوشته شده است.

قسمتی از متن کتاب
از وقتی آمده بودیم تهران روی ناخن خیلی از دختربچهها در کوچه و بازار لاک دیده بودم. بعضی زنها هم میزدند، اما حاجخانم میگفت بیغسل و نماز و نامطهرند.
خجالت میکشیدم از اینکه فروشنده بفهمد برای خودم لاک میخواهم. گفتم:«یکی از اینها با یک استون هم بگذارید، برای دخترم.» خیلی معمولی پرسید:« کدام رنگ؟» گفتم:«صورتی.» خریدها را در یک نایلون شفاف انداخت و دستم داد. حس کردم گونههایم میسوزد. چپاندم توی کیفم و سریع از مغازه بیرون رفتم و برگشتم خانه.
بچهها و حاجآقا و حاجخانم هنوز با جوجهها سرگرم بودند. کیف و چادرم را گذاشتم توی اتاق و رفتم آشپزخانه و کوکو درست کردم، ولی هرچه کردم نتوانستم بچهها را از جوجهها جدا کنم و بنشانم سر سفرۀ نهار. برای هرکدامشان یک لقمه گرفتم و دادم دستشان تا حین بازی بخورند.
سفره را جمع کردم و ظرف را شستم و بعد در خانه را قفل کردم که بچهها یکدفعه داخل نیایند. رفتم سراغ کیفم و نایلون خرید را درآوردم و ریختم زمین. لاک صورتی را برداشتم و روی ناخنهای دست راستم زدم. اینبار خیلی تمیزتر از قبل شد، اما دستهایم مثل قبل زیبا به نظر نمیرسید. آنقدر ظرف و لباس بچه شسته بودم که پوستهپوسته و تیره شده بود.
نشسته و به دستم خیره شده بودم که صدای در زدن آمد. پریدم و از قندان روی میز یک حبه قند برداشتم و شروع کردم ناخن اول را تندتند سابیدم. دوباره در زد. یادم افتاد استون خریدم. شیشۀ استون روی طاقچه را زیر بغل زدم و چادر را سر کردم و دستم را زیر چادر قایم کردم و رفتم جلوی در. دخترم با چشمهای گریان ایستاده بود. جوجه کار خرابی کرده بود روی لباسش. بردمش توی اتاق و با یک دست لباسش را درآوردم و از کشو بلوز تمیزی بیرون آوردم و به سمتش گرفتم.
– تا من میرم دستشویی، سعی کن لباستو خودت بپوشی ببینم بلدی؟
بلوز را گرفت و من رفتم از کابینت آشپزخانه پنبه را برداشتم و رفتم داخل دستشویی. به در تکیه دادم و یکییکی لاکها را پاک کردم.
بیرون آمدم. دخترم لباس را پوشیده و نشسته بود کنار کیفم. لاک را برداشت و پرسید: «این چیه؟» گفتم: «لاک ناخنه. برای تو خریدم. عروسی میریم میزنم به ناخنات قشنگ بشه.» گفت: «پس چرا بازش کردی؟» گفتم:«میخواستم ببینم خشک نشده باشه.» درش را بست و گذاشت توی کشوی لباسهایش و رفت سمت حیاط.» (صفحه ۱۳۲ و ۱۳۳)
کتاب «زرد چشمکزن، روایتهایی از محدودیت» نوشته مریم کامکار، در قطع رقعی، جلد شومیز، کاغذ بالکی، در ۱۸۵ صفحه، با شمارگان ۳۰۰ نسخه، در سال ۱۴۰۴ توسط انتشارات سوره مهر منتشر شد.
۵۹۲۴۳
این خبر از سایت منبع نقل شده و پایگاه خبری زیرنویس در قبال محتوای آن مسئولیتی ندارد. در صورت نیاز، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا بررسی گردد.
واکاوی پیامدهای فرهنگی و اجتماعی حذف کودکان از مراسمها«از کودکان در مراسمی دیگر پذیرایی میشود»؛ جمله ای شیک، اما ویرانگر
تحلیل جامعهشناختی کاهش ازدواج و فرزندآوری در ایرانازدواج؛ از اجبار اجتماعی تا انتخاب فردی: چرا برخوردارها کمتر ازدواج میکنند؟
لزوم تمرکز بر خدمت به جای زندگی خصوصیچهرههای مشهور و القای مصرف گرایی و مصرف زدگی





























