چنگیز سپهر گفت اگر برنمی‌گشتم جوابی برای پسرم نداشتم/مختصات هدف را که ثبت کردم هواپیما را زدند
چنگیز سپهر گفت اگر برنمی‌گشتم جوابی برای پسرم نداشتم/مختصات هدف را که ثبت کردم هواپیما را زدند

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، امیر خلبان بهنام اغنامیان، از پیشکسوتان هواپیمای شکاری F5 در سال‌های دفاع مقدس است که چندی پیش با او به گفتگو نشستیم و کارنامه خدمت و جنگش را مرور کردیم. تا امروز دو قسمت از گفتگو با این‌خلبان جنگ را منتشر کردیم و قسمت سوم آن امروز منتشر می‌شود که خاطره […]

مختصات هدف را ثبت کردم که هواپیما را زدند/

به گزارش خبرنگار فرهنگی تابناک، امیر خلبان بهنام اغنامیان، از پیشکسوتان هواپیمای شکاری F5 در سال‌های دفاع مقدس است که چندی پیش با او به گفتگو نشستیم و کارنامه خدمت و جنگش را مرور کردیم. تا امروز دو قسمت از گفتگو با این‌خلبان جنگ را منتشر کردیم و قسمت سوم آن امروز منتشر می‌شود که خاطره هدف قرار گرفتن هواپیمایش و همچنین اجکت او را شامل می‌شود. 

در سومین قسمت از این‌گفتگو همچنین از خلبانان شهیدی چون چنگیز سپهر نیز یاد می‌شود که جمله ماندگاری درباره دفاع از میهن و خوزستان دارد که به کار امروز بعضی‌ها که به نام ایران، به ایران پشت کرده‌اند می‌آید. 

مطالب مطرح‌شده در دو قسمت پیشین گفتگو با این‌امیرخلبان در پیوندهای زیر قابل دسترسی و مطالعه هستند:

* «تردید یزدان‌شناس برای زدن بمب خوشه‌ای یا راکت/کودتای نقاب کار آمریکا بود و شوروی شعور این‌کار را نداشت»

* «دو فروندی نقش یک‌پرواز ۱۶ فروندی را بازی کردیم/بچه‌ها ترسیدند و گفتند نمی‌روند!»

در ادامه مشروح قسمت سوم و پایانی این‌گفتگو را می‌خوانیم:

* برسیم به روزی که اجکت کردید؛ با پروز نثری بودید.

در طول جنگ چون خانواده (در پایگاه) نبودند، هر دو هفته می‌آمدیم تهران. در یکی از این‌رفت و آمدها، به محض این‌که آمدم تهران، از آمپول‌های ضد سرماخوردگی و تقویتی زدم که از آن‌حالت داغون در بیایم. سخت بود. صبح تا شب می‌جنگیدیم. شب تا صبح هم تحمل بمباران دشمن بود. هر روز هم یکی دو تا از دوستانمان شهید می‌شدند و هر روز دشمن جلوتر می‌آمد.

* یعنی احساس می‌کردید تلاشی که می‌کنید …

خاصیتی ندارد. می‌آمدند جلو. بله در درازمدت موثر بود ولی توقع نداشتیم با فداشدن این‌همه آدم، جلو بیایند. خیلی هم جسورانه می‌آمدند. خدا منصور آزاد را بیامرزد! یک‌پرواز رود رکانیستنس داشتیم که مسیرش مهران به پل نادری بود. گزارش آمده بود تانک‌های دشمن حرکت می‌کنند. بروید ببینید چه‌طور است. در آن‌ماموریت، برحسب اتفاق راکت هم داشتیم. با منصور رفتیم و پاپ کردیم. پایین که آمدیم تانک‌ها را روی جاده دیدم. حالت گرفتم و تانک‌ها را زدم. این‌بار هم منصور آزاد حرفی شبیه همان‌حرف یزدان‌شناس گفت. خدا هر دو را بیامرزد! این‌که «بهنام چی‌کار کردی! هیچی برایم نگذاشتی!» راکت را که به تانک می‌خورد می‌دیدم. می‌دیدم تانک می‌لرزد.

یک‌پرواز دیگر رود رکانیستنس داشتیم برای مسیر بین جاده اهواز- دزفول که با زنجانی از بچه‌های پایگاه تبریز رفتم. ۴ پد راکت داشتم. چون در منطقه درگیری نبود، راکت‌ها را یکی‌یکی زدیم. یعنی همه را یک‌جا نزدیم. دو کیلومترماشین نظامی بود که روی سر این‌ها می‌رفتم و می‌آمدم/ این‌ها هم یا پرت و پلا می‌شدند یا می‌زدند توی خاکی. من با جاده کار داشتم. بعد که راکت‌ها را زدم، با استرف آمدم سراغشان. ولی باز هم می‌آمدند. نمی‌دانم چند لشکر بودند. چون کسی جلویشان نبود راحت می‌آمدند.

* در آن‌ماموریت روز بیست و چهارم که اجکت کردید، بمب ضد زره برده بودید!‌

بله. بیست و سوم از تهران برگشتم. من، (شیرافکن) همتی، (منصور) آزاد، محمود جدیدی، تقی تندسته و شریعتی همه خانه آزاد جمع شده بودیم. آن‌شب اولین‌بار بود که محمود جدیدی گفت «بهنام بیا خانه ما!» چون من هتل پایگاه می‌خوابیدم.

آن‌روز در اتاق جنگ، تمام فرماندهان رده بالا بودند. جناب امیرجلالی فرمانده منطقه جنوب، فکوری، بنی‌صدر، فرمانده نیروی زمینی و رئیس ستاد هم بودند. یکی از فرماندهان به مافوقش گفت «جایی‌که ما موضع داریم، چهارپنج تانک در چنین مختصاتی ما را اذیت می‌کنند. می‌شود یک پرواز برود بزند؟» آن‌مافوق هم به بنی‌صدر نگاه کرد و همان‌خواسته را تکرار کرد. او هم به فکوری نگاه کرد؛ که یعنی بفرستید برود! فکوری هم به امیرجلالی نگاه کرد که یعنی دو پرواز برود برای این‌کار! گفتم جناب سرهنگ نوبت خودم است. فهمیدم کجا را می‌گوید. نوبت من و نثری بود. امیرجلالی هیچ‌وقت سفارش نمی‌کرد ولی این‌دفعه گفت بهنام خیلی مواظب باش! گفتم باشد. طوری برنامه‌ریزی کردم که از سمت هفت تپه برویم طرف شوش و رودخانه را که رد کردیم با آن‌تانک‌ها روبرو شویم. تا چهاردهم و پانزدهم، با یک‌مشت تانک و نفربر و سرباز و قرارگاه روبرو بودیم که روی زمین بودند. نگو در این‌مدت رفته‌اند توی زمین و استتار کرده‌اند. کسی هم به ما نگفت این‌ها استتار کرده‌اند.

* پس منظور شما از این‌که گفته‌اید رفته بودند توی زمین، استتارشان بوده.

بله. اندازه تانک چاله می‌کندند و تانک می‌رفت توی آن. رویش را هم تور و استتار می‌کشیدند. فقط لوله‌اش بیرون بود. به نثری گفتم از کجا برویم و هدف را می‌زنیم. بمبی که همراه داشتم، BLU1 بود؛ گران‌ترین بمب دنیا که انگلستان می‌ساخت. خیلی گذشته و حافظه‌ام ضعیف شده ولی فکر کنم ۷۶ بمبلت استوانه‌ای دارد که پشت هرکدام فین دوّار دارد. وقتی از زیر هواپیما جدا می‌شود، در آسمان ادامه مسیر می‌هد و با سرعت صوت وارد زره می‌شود و آن‌جا منفجر می‌شود. بمب‌ِ های‌درگ هم داریم که پشتش فین باز می‌شود و جلوی سرعت برخوردش را می‌گیرد. اما بمب BLU1 می‌گردد و می‌گردد و سرعت دورانش مافوق صوت می‌شود. ۱۵ سانت می‌رود توی زره. یعنی هیچ تانکی نمی‌تواند از دستش فرار کند.

از شوش که گذشتیم، دیدیم هیچی نیست. عه ؟ پس کو! به منطقه هم آشنا بودم و آن‌جا کلی معلمی و پرواز کرده بودم. رفتیم سمت مناطقی که نیروهای دشمن قبلا بودند ولی نبودند. به همین‌دلیل برگشتیم. ناگهان دیدم یک‌کامیون گرد و خاک می‌کند و می‌رود. با خودم گفتم این وسط بیابان چه می‌کند؟ به طرفش هدف گرفتم. نثری هم قدری از من عقب‌تر بود. ناگهان به جایی رسیدم که یک‌گردان تانک همان‌طور که گفتم، در زمین بود و فقط لوله‌هایشان پیدا بود. چون فاصله من برای حمله مناسب نبود، به پرویز گفتم «تو بزن من بروم و دور بزنم بر‌گردم.» رفتم داخل خاک عراق و برگشتم سمت این‌ها. این هم مثل آن‌پرواز ۱۸ شهریور طوری بود که همه چیزش به دلم چسبید. در گانری هم وقتی بمبت «بولز آی» (خال) می‌خورد قبل از برخورد، خودت حس می‌کنی چه کرده‌ای.

بعد از ریختن بمب‌ها جای فرار کردن، هواپیما را لِوِل کردم و فیکس‌باتن INS را زدم  که موقعیت مورد نظر ثبت شود.

* چرا؟

چون همه از بین نرفتند و باز بچه‌ها می‌آمدند آن‌ها را بزنند. تا این‌طور شد و موقعیت را ثبت کردم ناگهان صدای بلندی گفت بومممب! فهمیدم هواپیما را زده‌اند. نگاه کردم و دیدم بال‌هایم سالم‌اند. اما زیر پایم یک‌دایره به قطر ۲۰ سانتی‌متر باز شده و می‌سوزد.

* بین پدال‌ها؟

بله. در آن‌لحظه ۹۰ درجه با کرخه زاویه داشتم. کشیدم پشت استیک که بروم بالا و سرعتم کم شود. اما هواپیما جواب نداد. به همین‌دلیل مجبور شدم ایجکت کنم که البته قدری بی‌فکری بود. ای‌کاش قدری جلوتر می‌رفتم و بعد ایجکت می‌کردم!

* پس فرامین نداشتید؟

بله. کابل‌های فرامین قطع شده بود و هواپیما واکنشی نداشت.

* شما را با چه زدند؟

از سوختن آن‌سوراخ زیر پایم، احتمال می‌دهم توپ ۵۷ یا ۲۰ بوده باشد.

* پس موشک نبود؟

نه. در ارتفاعی که بودم، موشک فعال نمی‌شد. لبه‌های لجمن بود که معمولا در آن‌مناطق موشک ندارند. موشک برای اماکن فرماندهی و مناطق مشابه بود.

وقتی دیدم استیک بالا نمی‌آید ایجکت کردم. دسته که را کشیدم، برای چندهزارم ثانیه بیهوش شدم. به محض این که از کاکپیت درآمد و باد به صورتم خورد، به هوش آمدم. فقط چند ثانیه بیهوش بودم.

دست چپم را حس نمی‌کردم و فهمیدم بلایی سرش آمده است. انسان، اعجوبه است. درد که از حدی بالاتر باشد، فکر و خیال همه‌جای تو را غیرفعال می‌کند.

* یعنی درگیر دستتان بودید؟

بله. احساس ناامنی هم داشتم. در آن‌حال چون خون به مغزت نمی‌رسد، تعطیل هستی و توانایی انجام کارهای معمول را نداری. از زمانی‌که پریدم تا وقتی به زمین رسیدم، ۲ دقیقه طول کشید ولی برایم ۵۰ ساعت گذشت.

* یعنی مغزتان کار نمی‌کرد؟

نه این‌که کار نکند. کُند کار می‌کرد. صحنه‌های مختلفی می‌دیدم.

* شما هم از کودکی تا آن‌روزتان را دیدید؟

نه این‌ها چرت و پرت است. مثل وقتی بود که صبح را از خواب بیدار می‌شوی و گیج هستی.

* پس یک‌حالت منگی داشتید؟

بله. این، بهترین توصیف است. وقتی چتر صندلی باز شد، بدنت استیبل (متعادل) می‌شود و حرکت‌های عجیب و غریب نمی‌کند. این‌جا دیگر آرامش پیدا می‌کنی. تا این‌جا کله‌معلق می‌زنی و به هرطرف می‌گردی. بعد از چندلحظه که چترم باز شد، مثل الان که نشسته‌ام حس کردم …

* آسوده شدید؟

بله و هیچ‌موردی ندارم. به پایین نگاه کردم. در خوزستان کانال‌های سیمانی آب هست. دیدم صاف دارم به طرف یکی از این‌ها می‌روم. تمام سعی‌ام این بود که مسیر حرکت چتر را جابه‌جا کنم ولی سخت بود. آخر گفتم بابا دست راستت که برای خودت است. از آن استفاده کن! تا رشته سمت راست را کشیدم، چتر با سرعتی عجیبی حرکت کرد. تازه فهمیدم با چه‌سرعتی پایین می‌رفتم. چون همه‌چیز استیبل بود و چیزی نداشتم سرعتم را با آن مقایسه کنم

* مغز هم در آن‌شرایط کند کار می‌کند.

بله. چتر با سرعت تغییر جهت داد. به فکر آموزش‌های چتربازی افتادم که باید PLF انجام بدهم. این‌دستور سه حالتی است. داشتم ریویو می‌کردم و افق را نگاه می‌کردم که صاف باشم و پی ال اف را درست انجام بدهم. سر همین، یادم رفت جعبه کمک‌های اولیه را از خودم رها کنم. این‌جعبه با چهارپنج‌متر طناب به خلبانی که اجکت می‌کند وصل است. باید قفل‌هایش را باز کنی که از تو فاصله بگیرد و اول زمین بخورد تا فشارش با تو نباشد. من یادم رفت این‌کار را بکنم. ناگهان دیدم مثل پِهِن پخش زمین شدم.

* [خنده]

حالا هرکاری می‌خواهم بکنم درد دستم نمی‌گذارد. توی این‌فکر بودم که دستم را بیاندازم دور گردنم که راحت شوم. اما دیدم جعبه کمک‌های اولیه نیست. یادم نبود زیرم است. هارنس را باز کردم و توانستم بایستم. جهت‌یابی خوبی دارم. ساختمان شوش دانیال در موقعیت دید من بود.

* همان‌مقبره؟

نه آن‌مقبره نیست. فرانسوی‌ها که سی‌چهل سال آن‌جا بودند، یک‌ساختمان بزرگ ساختند که در آن زندگی ‌کنند. حالا همه فکر می‌کنند آثار باستانی آن است. خود پیغمیر شوش دانیال یک‌مقبره مستقل دارد. این ساختمانی که می‌گویم، یکی از نقطه‌نشان‌های ما برای ورود به خاک عراق بود.

* شما داشتید این را می‌دیدید؟

بله. و با توجه به آن، شمال، جنوب، شرق و غرب را تشخیص دادم. بعد شروع کردم به دویدن. دیدم دو نفر از دور می‌آیند. فکر کردم نکند اسلحه داشته باشند و مرا بزنند! دیدم خم شدند زمین و سنگ برداشتند. گفتم خب خدا را شکر مسلح نیستند. فریاد زدم «ایرانی هستید؟» دیدم فارسی حرف زدند و خوشحال‌تر شدم. پرسیدم این‌طرف‌ها کسی از نظامی‌ها می‌آیند؟ گفتند «ها می‌آن! آن‌ماشینه ممکنه آمده باشد دنبال شما!»

آن‌زمان هر فرمانداری برای خودش یک‌نیروی مقاومت داشت. دو نفری که آمدند جلو لباس غیرنظامی و محلی داشتند. گفتند «ما آمدن تو و همراهت را دیدیم. زدن هدف‌تان را هم دیدیم که چه دودی به پا کردی! خوردن و بیرون پریدنت را هم دیدیم. به همین دلیل دنبال تو بودیم.» وقتی اجکت کردم و با چتر پایین می‌‌آمدم، عراقی‌ها با توپ به سمتم شلیک می‌کردند ولی به‌خاطر خطای دید، جایی را می‌زدند که هواپیما زمین خورده بود. یعنی چهارپنج کیلومتر جلوتر از من. گلوله‌های توپ‌ سوت‌کشان از کنارم رد می‌شدند ولی به من کاری نداشتند. [خنده] ولی خیلی ترسیده بودم و حاضر بودم همه‌چیزم را بدهم تا این‌توپ‌ها به‌ ‌سمت دیگری بروند.

خودرویی که آن‌دو می‌گفتند رسید و مرا پشتش که یک‌وانت بود خواباندند. وقتی راه افتاد، حین حرکت، یکی از آن‌دو که پشت وانت با من بود، داد می‌زد «احمد احمد تند نرو! خاک اینمنش!» آن‌یکی گفت «نه جناب سروان درد داره!»

* لری حرف می زدند؟

بله. توی دلم گفتم به آن‌ها بگویم آره بابا تند نرو! دود و گرد و خاک نکن!» اما با خودم گفتم خوب نیست! این‌ها کلی روی من حساب کرده‌اند.

مختصات هدف را ثبت کردم که هواپیما را زدند/

* ماشینی که عقبش دراز کشیدید چه بود؟

ماشین‌های منطقه، تویوتای لندکروز یا تویوتای کالسکه‌ای بودند. این‌یکی کالسکه‌ای بود. رسیدیم به شهر شوش دانیال. آدم‌هایی که آن‌جا بودند و خود فرماندار، به استقبال ماشین آمدند. ازدحام شد و تویوتا هم با سرعت ۵ کیلومتر می‌رفت. این‌ها هم مرتب سر و رویم را ماچ می‌کردند و می‌رفتند. خیلی دلم می‌خواست این‌ها را ببینم.

* بعد از جنگ؟

بله. چهارپنج ماه پیش جلال (آرام) گفت «بهنام! راننده‌ای را که تو را جابه‌جا کرده، پیدا کردیم. پسرش هم خلبانی می‌خواند و خودش دنبال توست.» تلفنش را گرفتم و زنگ زدم. یک‌ساعتی صحبت ‌کردیم. جالب است که من آن‌ها را به عنوان ناجی می‌دیدم و آن‌ها هم مرا ناجی خود می‌دیدند.

* وقتی اجکت کردید و با چتر آمدید پایین، آقای نثری در منطقه دور می‌زد نه؟

بله. چتر مرا دیده بود و بالای سرم دور می‌زد. دنبال رادیو بودم که بگویم پرویز برو! می‌ترسیدم او را بزنند. دوسه دور گشت و بعد رفت.

مرا به یک بیمارستان صحرایی بردند. دکترها و نرس‌های اصفهانی آن‌جا بودند. جای این‌که ببینند چه‌اشکالی دارم، می‌آمدند عکس یادگاری می‌گرفتند. گفتم هلی‌کوپتر بفرستید مرا ببرند! دژبانی آ‌ن‌جا بود که در جواب گفت «جناب‌سروان خلبانش می‌گوید این‌جا را بلد نیستم.» گفتم بگو بیاید هفت‌تپه! مرا با وانت بردند هفت‌تپه و هلی‌کوپتر آمد آن‌جا.

* بعد از این‌ماجرا رفتید برای درمان و گراند شدید و مدتی پرواز نکردید!

برای مدتی دستم در گچ بود. گچ را که برداشتند، دستم باز نمی‌شد.

* مشکلش چه بود؟ ترکش خورده بود؟

نه. وقتی اجکت کردم، دستم روی تراتل بود. دستم کشیده شده و خورده بود به لبه صندلی. به همین‌دلیل استخوانش شکسته شد. مدت‌ها این‌طور بود و نمی‌توانستم پرواز کنم. به همین‌دلیل به‌ کارهای پایگاه کمک می‌کردم.

* برنامه‌نویسی؟

رئیس ایمنی پایگاه چهارم بودم که خیلی هم از این‌کار بدم می‌آمد. مناسب حال من نبود.

* بیشتر عملیاتی بودید.

رئیس ایمنی، شغلی بود که در همه کارها فضولی می‌کرد. قبل‌تر، خیلی جوان بودم که به این‌شغل رسیدم. فکر کن در کمیسیون همه سرگرد بودند و من ستوان یک. فضا برایم سنگین بود که باید برای فلان‌سرهنگ تصمیم بگیرم که درجه سرهنگ تمام بگیرد یا نه. خودم خجالت می‌کشیدم. انقلاب که شد عمرانی فرمانده پایگاه شد. بعد هم یک سرهنگ شد فرمانده. به او گفتم «پنج‌شش نفر دوره ایمنی را دیده‌اند. من هم خسته شده‌ام می‌خواهم بیایم عملیات.» گفت باشد! به این‌ترتیب اولین شهید پایگاه را گذاشتیم برای ایمنی؛ شیخ‌حسنی.

* فیروز.

بله.

* که وقتی اول جنگ شهید شد، در همین شغل بود و سر باند ترکش خورد.

بله. وقتی به‌عنوان معلم خلبان به گردان ۴۱ آموزشی رفتم، پرواز دادن بچه‌هایی را که انقلاب شده و کلاس‌شان مانده بود، شروع کردم. مدتی‌ با آن‌ها پرواز کردم و به حد متوسط رساندم‌شان که لانه جاسوسی تسخیر و باز هم پروازها کنسل شد. این‌بچه‌ها هم رها شدند به امان خدا. آن‌زمان جناب فرهادی معاون عملیات بود که رفت و جناب یزدان‌شناس جایگزینش شد. یزدان‌شناس به من گفت «بیا یکنواختی!» به همین‌دلیل اوایل جنگ، یکنواختی بودم. وقتی جناب تابشفر از پایگاه رفت و طالب‌دوست آمد، چون مرا می‌شناخت و به ایمنی هم اهمیت می‌داد، گفت «برگرد ایمنی!» گفتم باشد و مدتی در این‌شغل بودم.

اتفاقا تا مرا به‌عنوان رئیس ایمنی منصوب کرد صدای بعضی‌ درآمد که او مجوز ندارد! او هم داد و بیداد کرد که «رزمنده‌ای که برایمان جنگیده، صلاحیت این‌شغل ساده را ندارد؟ کاری نکن بیایم به‌عنوان ضد انقلاب تحویلت دهم!» خلاصه دیدم دوباره گیر کرده‌ام. در ادامه با ناصحی‌پور که معاون عملیات بود، کله گرفتم. می‌دانی که معاون عملیات خیلی ابهت دارد ولی رئیس ایمنی می‌تواند به او زور بگوید. کله گرفتیم و دو نفری رفتیم پیش طالب‌دوست. بعد از این‌جروبحث‌ها دوباره رفتم عملیات و پایگاه تبریز.

* به پایگاه تبریز منتقل شدید؟

ماجرایش این است که با گذشت یک‌سال از شروع جنگ، خلبان‌های پایگاه چهارم به‌شدت افت روحیه پیدا کردند. با زن و بچه هم نبودند و از نظر روحی روانی دردسر داشتند.

* شهید هم زیاد دادند.

بله؛ چه جوان چه پیر! چندوقت پیش یکی گفته بود «این‌ها جوان‌ها را گذاشتند پرواز و زیاد تلفات دادیم!» اولا که جوان‌های ما همه O.R (خلبان عملیاتی) بودند. همه آموزش‌های لازم را دیده بودند و همه‌شان را هم با معلم می‌فرستادیم ماموریت. بالاخره جنگ است و نمی‌توانی به چهارپنج پیرمرد متکی باشی. این‌کاری بود که در اف‌فور رخ داد. یعنی بچه‌هایشان متکی به چند نفر مشخص بودند و وقتی آن‌ها رفتند (شهید، اسیر یا گراند شدند)، دستشان در پوست گردو ماند. به آن‌ها ماموریت دادند که گفتند نمی‌رویم. به همین‌دلیل به اف‌پنج گفتند برود بغداد را بزند که البته برد پروازی ما به آن‌جا نمی‌رسید. خلاصه کلام آن‌که شهدای ما هم جوان بودند هم پیر. این نبود که همه جوان باشند.

مختصات هدف را ثبت کردم که هواپیما را زدند/

* تبریز را می‌گفتید.

بعد از افت روحیه خلبان‌های دزفول، تصمیم گرفتند تمام بچه‌های دزفول به تبریز بروند و بالعکس. این شد که ما رفتیم تبریز آن‌جا هم دوباره به ایمنی فرستاده شدم. زمانی بود که سروان‌های جوان را کرده بودند سرهنگ‌دو و این‌ها شده بودند فرمانده پایگاه. یکی از آن‌ها رضا سعیدی بود که پایگاه تبریز شده بود. دوهفته‌ای از حضور در تبریز می‌گذشت. صبح چهارشنبه بود که می‌خواستم بروم تهران پیش زن و بچه؛ که اسی (اسماعیل) امیدی تماس گرفت و گفت بهنام بیا پست فرماندهی!  

* چه‌سالی؟ شصت و …

خود شصت. رفتم پست فرماندهی و امیدی گفت «با توجه به این‌که هدف‌ها لو می‌روند، اخیرا یک‌نفر می‌فرستیم تهران یک‌تکه از برگه فرگ را می‌گیرد؛ یک‌فالکون هم می‌آید تکه دیگر را می‌گیرد و می‌برد ابلاغ کند. با همین‌روش، فردا یک‌ماموریت داریم برای (نیروگاه) برق دبیس. می‌خواهم تو و کمال خاتم و صمد بالازاده را بفرستیم. حسین خلیلی هم رزرو است.»

گفتم «اسی! من هنوز در این‌منطقه پرواز نرفته‌ام. یکی را بگذار لیدر و من را بگذار توی بالش!» گفت «نه نمی‌خواهد! تجربه کافی داری. برو!» گفتم باشد! اتفاقا شریفی‌راد هنوز نرفته بود و برای این‌ماموریت راهنمایی‌مان کرد. صمد بالازاده گفت «خانمم نیست. برویم خانه ما! صبح هم سرشیر و عسل بدهم صفا کنید!» چهارتایی رفتیم خانه او خوابیدیم. صبح هم کارها را کردیم که برویم پرواز.

حین روشن‌کردن هواپیماها، سروصدای صمد درآمد که «بهنام INS من کار نمی‌کند. هواپیمای حسین خلیلی را می‌گیرم.» حسین خلیلی با شنیدن‌ این‌حرف افتاد به التماس که «بهنام من بیایم!» نمی‌دانستم خلیلی تا حالا ماموریت نرفته و این، اولین‌ماموریت اوست. گفتم باشد. ۳۰ ثانیه بعدش داد و بیداد صمد درآمد. خجالت می‌کشید وگرنه فحش می‌داد و کتکم می‌زد که چرا مرا نمی‌بری؟

* پس با آقای خلیلی رفتید!

بله. کمال خاتم وسط راه گفت اشکال دارم. که به گفتم برگرد و ای‌کاش گفته بودم بیاید! او اف‌چهاردهی بود و برگشته بود اف‌پنج. اگر با من می‌آمد، لُو لِوِل رفتن را می‌دید و یاد می‌گرفت. چون دفعه بعد او را زدند و اسیر شد. بعد از اسارتش از خلبانی که با او رفته بود ماموریت، پرسیدم «در چه‌ارتفاعی می‌پریدید؟» گفت «فکر کنم صد پایی!» در صورتی که ما اصلا صد پایی نمی‌پریدیم. زیر ۱۰ پا می‌پریدیم.  

* ۱۰ پا که دیگر خود زمین است!

دوسه متر می‌شود. کف زمین می‌رفتیم و وقتی به هدف می‌رسیدیم، می‌آمدیم ۱۰۰ پایی.

شرایط طوری شد که در آن‌پرواز من ماندم و حسین خلیلی.

* و پرواز، دو فروندی شد.

بله. نیروگاه برق دبیس را هم با رد گلوله‌هایی که می‌آمدند بالا پیدا کردم. چون پرواز صبح زود بود و زمین تاریک. اطلاعات دشمن از ما دقیق بود و در تمام مسیر دیده‌بان داشتند. یعنی از روی باند که بلند می‌شدیم می‌‌دانستند. به این‌ترتیب در این‌پرواز هم وقتی از مرز رد شدم، با این‌که هنوز به جای خاصی نرسیده بودم، تمام پایگاه‌های سر راه داشتند می‌زدند. کور می‌زدند. همین باعث شد مسیر را ببینم. البته مجبور شدم مقداری مانور کنم و این‌طرف و آن‌طرف بروم. حسین کمی از من فاصله گرفت. در بریفینگی که داشتیم، به او گفتم «وقتی زدیم، شعاع تیراندازی را رد کنیم و مستقیم می‌رویم جلو. بعد دور می‌زنیم!»

هدف را زدم و مستقیم رفتم جلو. هرچه هم دنبال حسین می‌گشتم، پیدایش نمی‌کردم. نگو برگشته است! ناگهان یک‌انفجار عظیم در نیروگاه دیدم و با خودم گفتم «نکند این‌ حسین باشد!»هرچه صدایش کردم دیدم خبری نیست. در همین‌حین دیدم دو هواپیمای عراقی مرا تعقیب می‌کنند. قشنگ معلوم بود رادار موقعیت مرا به آن‌ها می‌دهد ولی نمی‌توانند پیدایم کنند. چون مرتب می‌رفتند و برمی‌گشتند ولی مرا که کف زمین بودم، نمی‌دیدند. ناگهان صدای حسین در رادیو آمد که «کجایی؟» گفتم «تو کجایی صدایت در نمی‌آید!» گفت دستم خورد بود به دکمه وُلوم! این‌بلا دو بار به سرم آمد؛ یکی این بود و یک‌بار دیگرش هم وقتی بود که یکی از همرزمانم به‌نام برزگر دستش به دکمه ولوم خورده بود و مرا خیلی ترساند. من معروف بودم وینگمن‌هایم را برمی‌گردانم.

* پس لیدر شهید پرور نبودید! [خنده]

بله. به خلیلی گفتم موقعیتت چیست؟ گفت «فلان‌جا هستم و شما را می‌بینم. پشتم هستی.» دیدم ۱۰ مایل با من فاصله دارد. گفتم «حسین کی پشتت است؟ من نیستم! میگ است!» هرچه زیرت داری رها کن و بزن AB برو!» بعد که برگشتیم برایم گفت «دیدم جلوی هواپیمایت برق می‌زند فکر کردم انعکاس خورشید است.» در حالی‌که داشت هواپیمای دشمن را پشت سرش می‌دید که با مسلسل به‌سمتش تیراندازی می‌کرده است.

* ولی چیزی به او نخورد. نه؟

نه نخورد. بعد از این‌پرواز هم دیگر ما را به بازی نگرفتند.

* به خاطر مجروحیت و …

نه به خاطر مسئولیت و جایگاه.

* آهان. به خاطر ستادی‌شدن و این‌موضوعات؟

بله. رییس ایمنی بودم. فرگ‌ها که می‌آمد بین خودشان تقسیم می‌کردند. آن‌ها می‌رفتند و می‌آمدند و ما مواظبشان بودیم. البته دیگر مثل گذشته زیاد پرواز نبود. در یک‌روز، پروازی سراسری از هر پایگاه انجام شد؛ همان‌روزی که اصغر هاشمیان

* از بوشهر…

رفت پالایشگاه بصره را بزند ولی پالایشگاه کویت را زد. [خنده]

* چون نزدیک هم بودند.

از بوشهر که پرواز کنی، ۲۰ مایل فاصله دارند. ولی با یک‌گردش اشتباه این‌طور شد. آن‌موقع کویت قول‌هایی برای حمایت به صدام داده بود. اما تا پالایشگاهش را زدیم، گفت هیچ کمکی نمی‌کنم. [خنده]

* جناب اغنامیان اگر از کسی اسم نبردیم، یادشان کنیم که بحث را جمع کنیم و به پایان ببریم.

یکی از بزرگ‌ترین مشکلاتمان این بود که در ۶ ماه اول جنگ، بچه‌هایی را از دست دادیم که حتی نتوانستیم جنازه‌هایشان را به خاک بسپاریم. رفیق جون‌جونی من شهید می‌شد ولی نمی‌توانستم بروم کرمانشاه پیش پدر و مادرش بگویم ما هستیم و آرامشان کنم. همان‌اوایل، خیلی از بچه‌ها مظلومانه شهید شدند و به خاک سپرده شدند. با این‌که خیلی دوستشان داشتم، کهولت سن نمی‌گذارد و اسم همه در خاطرم نمانده است. چه جوان‌های رعنایی! ۲۳ و ۲۴ ساله! خودم ۲۷ سالم بود. بقیه هم در همین محدوده سنی بودند. بعضی‌ها کمی دیرتر آمده بودند دانشکده و هم‌سن من بودند. حسین بهرام، ناظریان، تورج یوسف، حسین مقیمی و … چنگیز سپهر، جناب (نصرت‌الله) دهخوارقانی و دلحامد برادر بزرگ.

* برادر بزرگ اف‌پنجی بود و برادر کوچک‌تر اف‌چهاری.

بله. بعضی از این‌بچه‌ها تصفیه شده بودند اما برگشتند. نیامده بودند مهمانی! آمده بودند یا پیروز شوند یا شهید. خیلی لطمه خورده بودیم و روحیه‌ها پایین بود. اما ناگهان می‌بینی کسی با ابهت می‌آید و رجز می‌خواند: «ما همه پیرو خط رهبریم!»

* اردستانی داشت این شعر را می‌خواند؟

بله. از بچه‌های تبریز بود و داوطلبانه آمد دزفول. این‌ها روحیه بودند چون ما دزفولی‌ها فکر می کردیم تا بیست و چند روز دیگر هیچ‌کداممان زنده نیستیم.

مختصات هدف را ثبت کردم که هواپیما را زدند/

* خاطره آن‌جمله چنگیز سپهر را به پسرش می‌گویید؟

بله. چنگیز سپهر هم آمدنش در حکم روحیه بود. پرسیدم «چنگیز چه شد برگشتی؟» خیلی با ابهت صحبت می‌کرد. گفت «بهنام! حساب کردم نادرم (پسرش) بزرگ می‌شود و خوزستان از ایران سوا شده است! اگر نباشم که هیچ! اما اگر در خط پرواز باشم و ماموریت بروم، می‌گویم بابا بودم و جنگیدم و موفق نشدم! اما اگر قرار باشد بیرون (از نیروی هوایی) باشم، نمی‌توانم جوابی به پسرم بدهم!» جناب دهخوارقانی و دلحامد را هم بیرون کرده بودند و برگشتند پایگاه دوم که ما می‌خواهیم پرواز کنیم. چنگیزه سپهر را چهاردهم زدند.

وقتی دلحامد برگشت با او تماس گرفتم که «داوطلب پرواز نشو!» گفت «نه. می‌روم کاروان!» گفتم «ببین!‌ نگی می‌خوام پرواز کنم‌ها!» و سه روز بعد خبر رسید با جناب بربری رفته پرواز و هر دو را زدند. جناب دهخوارقانی هم که دوبار اسیر شد؛ یک‌بار پیش از انقلاب اسیر روس‌ها و بار دوم در دفاع مقدس.

مردم ایران نباید این‌آدم‌ها را فراموش کنند. خانواده دلحامد که دو فرزندش شهید شده‌اند خیلی لیاقت قدردانی دارد!

صادق وفایی

منبع خبر: تابنـاک

این خبر از سایت منبع نقل شده و پایگاه خبری زیرنویس در قبال محتوای آن مسئولیتی ندارد. در صورت نیاز، در نظرات همین خبر گزارش دهید تا بررسی گردد.

«از کودکان در مراسمی دیگر پذیرایی می‌شود»؛ جمله ای شیک، اما ویرانگر ۲۹ آذر ۱۴۰۴

واکاوی پیامدهای فرهنگی و اجتماعی حذف کودکان از مراسم‌ها«از کودکان در مراسمی دیگر پذیرایی می‌شود»؛ جمله ای شیک، اما ویرانگر

ازدواج؛ از اجبار اجتماعی تا انتخاب فردی: چرا برخوردارها کمتر ازدواج می‌کنند؟ ۲۲ آذر ۱۴۰۴

تحلیل جامعه‌شناختی کاهش ازدواج و فرزندآوری در ایرانازدواج؛ از اجبار اجتماعی تا انتخاب فردی: چرا برخوردارها کمتر ازدواج می‌کنند؟

چهره‌های مشهور و القای مصرف گرایی و مصرف زدگی ۱۷ آبان ۱۴۰۴

لزوم تمرکز بر خدمت به جای زندگی خصوصیچهره‌های مشهور و القای مصرف گرایی و مصرف زدگی

زیرنویس را در شبکه‌های اجتماعی همراهتان داشته باشید